طططططططططططططططططططططططمسافر دوم

 

تاکسی یک پیکان داغون بود. دری که من کنارش نشسته بودم رو کش داخلی نداشت و  مجبور بودم هر از چند گاهی فاصله ی خودم تا آن را چک کنم تا لباس هایم به پیچ ومهره ها کشیده نشود. صندلی عقب سمت راننده.

جلو هم یک پیر مردی با عصایی که چوبش را با رنگ جلا داده بودند نشسته بود و هر از چند گاهی هم یک آه می کشید و این طرف آن طرف را نگاه می کرد. راننده هم کاملا حواسش به سمت راست خیابان بود تا مبادا مسافری کنار خیابان باشد و از دستش بپرد.

 

ترمز، و خانمی حدود چهل ساله با چادری مشکی که سخت هم مواظبش بود سوار شد. نشست عقب، کنار من.

 فاصله ی من با او در حالت عادی بیست سانتی متر بیشتر بود ولی او سعی زیادی می کرد تا خودش را به در بچسباند و فاصله اش از من بیشتر شود. البته من هم بیش از این نمی توانستم به در نزدیک شوم. دری که  حتی روغن پیچ و مهره هایش هم تازه بود.

ترمز، پیرمرد پیاده شد و راه افتادیم.

 

صد متری جلو تر نرفته بودیم که زن خواست پیاده شود. پرسید کرایه اش چقدر می شود و راننده جواب داد هفتاد و پنج تومن. زن یک اسکناس صد تومانی را در دست گرفته و در حالی که نگاهش به گوشه سمت چپ در بود  دستش را دراز کرد و همین که راننده هم دستش نزدیک شد حدود ده سانتی متر مانده تا پول را بگیرد ناگهان اسکناس را رها کرد مرد هم اسکناس را در هوا جمع کرد و با قیافه ای معترض شروع به جستجو برای یک سکه بیست و پنج تومانی کرد.

 

 گویا سکه پیدا نمی شد. رفته بود کنج و پسله های پایین داشبورد را می گشت  یک دقیق ای طول کشید. داخل داشبورد را هم گویا بررسی کرد. یک دفعه با صدای بلندی گفت: پیداشد. و سرش را بلند کرد و دستش را دراز کرد تا پول را بدهد به زن.

یک بست و پنج تومانی که داخل دو لبه ی انبردست گیر داده بود. بفرمایین خانم این هم بقیه اش.

 

 

  
 ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()