هو

 

اربعين ۱۴۲۵

 

 

كسي‌ بيرون‌ از نقاب‌

 

 

بر ناقه‌اي‌ عريان‌ نشسته‌ بود و بر تقدير تلخ‌ خويش‌ ناله‌ مي‌كرد و تازيانه‌ مي‌خورد. روضه‌خوان‌ محلي‌مان‌ مي‌گفت:«زينب‌ ستم‌كش» و من‌ در ذهنم‌ پيرزني‌ خميده‌ و فرتوت‌ را مجسم‌ مي‌كردم‌ كه‌ تنها ضجه‌كردن‌ و صورت‌خراشيدن‌ مي‌داند. زني‌ كه‌ در اوج‌ نبرد، مدام‌ غش‌ مي‌كند و از حال‌ مي‌رود. كسي‌ كه‌ بعد از عاشورا چيزي‌ فراتر از يك‌ زن‌ اسير نيست. طنابي‌ برگردن، شانه‌هايي‌ فروافتاده‌ و موج‌ اشك‌ و آه‌ بر چهره؛ اسير! يك‌ زن‌ كاملاً معمولي! با تمام‌ هويت‌ زنانه‌اش‌ كه‌ ناگهان‌ در ميان‌ يك‌ حادثه‌ي‌ غيرمعمولي‌ قرار مي‌گيرد.

آدم‌هاي‌ معمولي‌ با تراژدي‌هايي‌ هر چند رقت‌بار محكومند كه‌ در تاريخ‌ فراموش‌ شوند. همان‌طور كه‌ قهرمانان‌ صفحه‌ي‌ حوادث‌ روزنامه‌ به‌ سرعت‌ از ياد مي‌روند. اين‌ ذهنيت‌ مفلوك‌ از آن‌ اسير، همراه‌ كودكي‌ من‌ مرد. آن‌ چنان‌ كه‌ بايد! زينبي‌ كه‌ در جواني‌ من‌ ساقه‌ كشيد، زن‌ ديگري‌ بود بي‌هيچ‌ شباهت‌ به‌ اسير تقديرهاي‌ تلخ. موجودي‌ با قابليت‌هاي‌ جاودانه‌ماندن.

 O عون‌ و جعفر را روي‌ دست‌ گرفته‌ و پيش‌ مي‌ آيد. دو خط‌ خون‌ رديف‌ جا پاهاي‌ مرد را مي‌پوشانند. خط‌ خون‌ دو فرزند زينب‌ پيش‌ مي‌ آيد و نگاهش‌ به‌ خيمه‌ي‌ زنان‌ است. صحرا بدجوري‌ ساكت‌ است. از تمام‌ درزهاي‌ خيمه‌ي‌ زنان‌ انگار سكوت‌ مي‌تراود. نه‌ مويه‌اي، نه‌ شيوني، نه‌ گلايه‌اي، هيچ!

كجاست‌ زن؟ كجاست‌ عشق‌ فرزند؟ كجاست‌ مادر با تمام‌ مهر و عاطفه‌اش؟ اين‌ فرزندان‌ پاره‌ پاره‌ از آن‌ اويند و هيچ‌ صدايي‌ نمي‌آيد. زن‌ نمي‌گريد. نمي‌نالد. از خيمه‌ بيرون‌ نمي‌آيد. و نمي‌گذارد كسي‌ بگريد، بنالد.

سكوت. سكوتي‌ كه‌ از جنس‌ صبر حتي‌ نيست. از جنس‌ خالص‌ عشق‌ است. دو قرباني‌ او، دو نتيجه‌ي‌ هستي‌ او، آن‌قدر حقيرتر از تمام‌ وسعت‌ عشقند كه‌ حتي‌ براي‌ ديدنشان‌ بيرون‌ نمي‌آيد. مبادا كه‌ حسين(ع)...

 O آه‌ فقط‌ خدا مي‌داند كه‌ اين‌ روزها چه‌قدر ما به‌ هويتي‌ چنين، به‌ روحي‌ چنين، به‌ عشقي‌ كه‌ ما را از اين‌ مرزبندي‌ تنگ‌ برهاند نياز داريم. اين‌ روزها؛ اين‌ روزهاي‌ قحطي‌ كه‌ آدم‌ها پشت‌ سر هم‌ روي‌ يك‌ مدار ساده‌ مي‌چرخند. تكرار مي‌شوند. دور مي‌زنند. مردها مثل‌ هم، زن‌ها مثل‌ هم! با هويتي‌ كاملا تعريف‌ شده؛ خطكشي‌ شده؛ مصوب‌ و قانوني. همه‌ طبق‌ ماهيت‌ معلومشان‌ رفتار مي‌كنند:

... مرد است‌ ديگر، حالا يك‌ وقت‌ هم‌ از كوره‌ در مي‌رود. فحشي، كتكي، همه‌شان‌ همينند.

... بالاخره‌ مرد است. غريزه‌ دارد. يك‌ وقت‌ هم‌ دست‌ از پا خطا مي‌كند ديگر.

... زن‌ است‌ ديگر، اگر مدام‌ پاي‌ آينه‌ نباشد و به‌ خودش‌ نرسد كه‌ اسمش‌ زن‌ نمي‌شود.

... زن‌ است‌ ديگر، دلش‌ نازك‌ است. خوب‌ طاقت‌ خون‌ ديدن‌ ندارد. زود گريه‌اش‌ درمي‌آيد.

... زن‌ است‌ ديگر، عاطفه‌ دارد، بچه‌اش‌ را دوست‌ دارد. نمي‌تواند ببيند.

توجيه‌ها از فرط‌ تكرار منطق‌ شده‌اند. همه‌ پشت‌ سر هم‌ روي‌ مرز هويت‌ خطكشي‌ شده‌ راه‌ مي‌روند. نه‌ پس، نه‌ پيش. بردگي‌ اقتضاي‌ طبيعت. زينب‌ چه‌ گم‌شده‌ي‌ غريبي‌ است.

 O همه‌ي‌ عزيزانش‌ را سر بريده‌اند. تكه‌ تكه‌ كرده‌اند. سرهايشان‌ را همراهش‌ آورده‌اند. كودكان‌ كاروانش‌ را تازيانه‌ زده‌اند وخودش‌ را. طبق‌ خطكشي‌ها، الان‌ زن‌ بايد غش‌ كند. بايد تا حد مرگ‌ بي‌تابي‌كند. بايد از ترس‌ و غم‌ بي‌كلام‌ شده‌ باشد.اما او ايستاده‌ است. راست. در دربار يزيد  جايي‌ كه‌ نفس‌ مردها مي‌برد  و آهسته‌ و بريده‌ بريده‌ نه، بلكه‌ با بلاغتي‌ كه‌ تن‌ تاريخ‌ را مي‌لرزاند فرياد مي‌زند» :كِد كَيدك، واسع‌ سَعيك، ناصِب‌ جَهدك، فوالله‌ لاتَمحوا ذِكرنا و لاتُميت‌ وَحيَنا : هر حقه‌اي‌ مي‌خواهي‌ بزن، تمام‌ سعيت‌ را بكن‌ اما يقين‌ داشته‌ باش‌ كه‌ نام‌ ما را محو نمي‌كني. آن‌ كه‌ محو و نابود مي‌شود تو هستی. »

 O علامت‌ سوال‌ روبه‌رويم‌ ايستاده‌ است: كدام‌ اسيريم: ما يا زينب؟

 

 

نويسنده ی متن بالا «نفيسه مرشد زاده » است. کمی در باره اش :

 

  متولد سال 50 است و در سال 68 شيمی شريف قبول شده است. او اوائل در سروش نوجوان مطلب مي نوشته است. يک مدت هم معلم ادبيات بوده است. او حالا دو دختر و يک پسر دارد. اين چند سال که سروش جوان را بچه هاي شريف در مي آوردند در آن فعال بود. گاهي داستان کوتاه مي نوشت و معمولا مناسبت هاي ويژه ي هر ماه را دست مايه ي يک مطلب قرار مي داد. من هنوز نديده ام کسي به مناسبتي خاص _ معمولا هم مناسبت هاي مذهبي _ به اين زيبايي متني بنويسد که کليشه هاي رايج بر آن مسلط نباشد. حدود يک سالي مي شود که قرار است متن هاي اينگونه اش در يک کتاب به نام «قفسم را مي گذاري در بهشت » منتشر شود. چند روز مانده به آخر سال وقتي از فروشنده ي انتشارات سروش در خيابان انقلاب پرسيدم «قفسم را مي گذاري در بهشت آمده؟» يک قيافه اي به خودش گرفت که نپرس . چي؟ چي آمده؟ دوباره اسم کتاب را گفتم، خلاصه چهار بار سوالم را تکرار کردم آخرش در حالي که هنوز نفهميده بود چي مي پرسم گفت نه نيامده.

  
 ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()