هو

 

 

 

 

سلام !

از پنجره‌ ی‌ خانه که نگاه می‌کني از بزرگ‌راه شلوغ شيخ فضل الله که بگذري چشمت به برج آزادي می‌افتد. بعد از آن برج مراقبت مهرآباد،  سپس روشنايی‌هاي حرمي که در بهشت زهراست. بعد از آن کله‌گي ابن‌سينا و پايين چند تا باغ پر از درخت توت که عصر ها يک نفر جلو هر کدام ايستاده و توت هايش را می‌فروشد. من اسم توت‌هايش را گذاشته‌ام «توت بی‌تربيت» چرا که کسي آن‌ها را تربيت نکرده‌است. همين‌طور فاضلاب  می‌رود پاي درخت و سر سال هم که می‌شود می‌آيند يک پارجه‌ي بزرگ و يا علي مدد،  کيلويي خدا تومن. از باغ توت که سرت را پايين‌تر بياوري صاف‌کاري و ماشين تصادفي و چند نفر که  دور چال مغازه‌اي که در و ديوار درستي هم ندارد بساط قليان به پا کرده‌اند. بغلش هم گوسفندفروشي طرشت. گاهي هم صندوق عقب ماشيني که محمل مرگ زبان بسته ي دست و پا بسته اي مي شود. می‌برند تا لابد جلو پاي عروس و دامادي يا حاجي از مکه برگشته‌اي خونش را بريزند.

سرت را به سمت داخل خانه بگرداني.  مرا  مي بيني و هم پياله‌ام ابوذر شيرزاد را.

 

خانه گرفته‌ايم.

 

غيبت يک ماهه‌ام را ببخشيد. خانه زياد کار داشت. حالا آمده‌ام. شکلش را عوض‌کردم.

 با سرعتي بيشتر و به شيوه اي ديگر

------------------------------------------------------------------خواهم نوشت.

 

 

  
 ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢۱ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()