هو

 

 

 

 

 

بچه که بودم پایه ی ثابت جلسات قرائت قرآن محلمان بودم. نمی‌دانم الان هنوز ادامه دارد یا نه. ماه رمضان هرشبی یک جز و باقی سال هم هفتگی.

شیشه‌بُر محل  اسمش بود «محمود اسماعیلی».  ما صدایش می کردیم آق‌محمود. خانه‌ و مغازه اش نبش کوچه‌ی خانه‌ی ما درست روبروی درِ مسجد بود.  آق‌محمود غلط‌گیر جلسات قرآن بود. قرآن او با قرآن‌های مسجد فرق داشت. هميشه همراه خودش يک قرآن در قطع رحلی بزرگ می‌آورد که به قاعده‌ی یک وجب و نیم از قرآن‌های مسجد بزرگ‌تر بود. غلط نکنم فونت کلماتش را هم می‌شود با قلم لوتوس سایز 20 تقریب زد. درشت و با فاصله. تاچشمانش ببیند.

 

همین‌طور که می‌خواندم  استرس داشتم که الان است که آق محمود با صدای تذکر آمیزش کلمه‌ای را برایم تصحیح کند. اگر کلمه را خیلی غلط غلوط می خواندیم صحیحش را می گفت و اگر در حرکات اشتباه می کردیم فقط می گفت: تکرار کن.

 

چند سالی هست که کم‌تر شهرمان هستم و کم می‌بینمش.   پیرمرد شکسته حال شده بود. ته مغازه‌ی شیشه‌بری‌اش پشت میز می‌نشست  و به حساب و کتاب‌هایش می پرداخت. عینکش ته استکانی شده بود و دستانش می‌لرزید.

  

 

مسجد محله‌ی ما برای فعاليت‌هايی که بايد درش انجام می‌شد جواب‌گو نبود. برای نماز بس بود ولی برای آشپزخانه‌ی شب های هیات یا کلاس های تابستانی بچه ها جایی نداشت. حدود دو سال پيش آق‌محمود که حالا دیگر شده بود  «حاج آقای اسماعیلی» در‌آمد که مسجد را باید توسعه داد. آستین بالا زد و با دست لرزان به این طرف و  آن طرف زد، خانه‌ی ما را برای مسجد خرید، مسجد را از بیخ خراب کرد و گودش را برداشت. اهالی هم کمک می کردند.

 

خانه‌ی ما را  خراب کردند. گاهی که به خانه می‌روم  از کنار خانه‌ی‌قبلی که حالا دیگر مسجد شده  می‌گذرم، دلم کم و بیش می گیرد. نصفش را داده اند سر مسجد و از نصف دیگرش هم خرابه ای بیش‌تر نمانده است. این یکی دوسال هر سفر که می روم  کمی از کار پیش رفته است. سفر اول خانه‌مان را خراب کرده بودند. سفر دوم گود مسجد را برداشته بودند. سفر های بعد پی‌هایش را زده بودند و شناژ بندی کرده بودند. آخرین بار گمانم زیر زمینش  به قول معمارها از سفت‌کاری در آمده بود. می شد درش موکتی انداخت و نمازی خواند. این یکی دوسال که محلمان بی مسجد است نگرانی  خاصی دارم که اگر خدای ناکرده در محله یکی بمیرد کجا برایش ختم و هفت خواهند گرفت؟ همیشه نگران بودم که کاش تا کسی در محل نمرده‌است لا اقل زیرزمینش که قرار است آشپزخانه‌ی هیات باشد در حد نازک‌کاری حاضر شود. حاج آقای اسماعیلی هم با دست‌های لرزان دنبال همین بود. شنیدم پیرمرد زیادتر از توانش تقلا می‌کند.

 

آخرین بار گمانم زیر زمینش  به قول معمارها از سفت‌کاری در آمده بود. می شد درش موکتی انداخت و نمازی خواند.

 

 .............

 

 تلفنی با مادرم حرف می زدم. وسط صحبت بدون مقدمه چینی يک دفعه گفت:اسماعیلی مُرد.

 

ختم آق محمود را در مسجد فلان  گرفته اند و هفتش را می خواهند در مسجد بهمان بگیرند.

 

کاش حتی اگر در میان خاک و خوله ها هم  شده موکتی بیاندازند و لا اقل چهلمش را در مسجد  محل مان...

تاچشمانش ببیند.

 

 

 

 

  
 ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۸ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()