هو

 

 

 

وسایلمان را جمع و جور می‌کردیم که آقای معلم با عجله روی تخته سیاه نوشت :«موضوع انشای هفته‌ی بعد: مادر»

زنگ خورد و همه رفتیم خانه.

دوم راهنمایی بودم. یادم نیست در انشایم چه نوشتم. احتمالا از همین حرف های تکراری. ولی انشایی که در کلاس خوانده شد خوب در ذهنم مانده‌است.

معلم آمد سر کلاس و گفت کی می خواهد انشایش را بخواند؟

متین‌ترین هم‌کلاسی‌ای بود که تا حالا (دقیقا تا حالا) داشته‌ام. خیلی آرام دستش را از روی تواضع تا نیمه بالا آورد. دست کس دیگری بالا نبود. این تنها داوطلب، ایرانی هم نبود. افغان بود. اسمش در حالی دقیقا به طور کامل در ذهنم مانده است که اسم هم ورودی‌های دانشگاهم را خوب به یاد ندارم. رفت پای تخته‌سیاه ایستاد. اجازه گرفت و شروع کرد به خواندن.

شک ندارم که انشایش با همه‌ی‌انشاهایی که در دفترچه‌هایمان نوشته بودیم فرق داشت. ما احتمالا به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و در هم کوبنده‌ی‌مستکبران انشایمان را آغاز کرده بودیم و نوشته بودیم که مادر خیلی برای ما زحمت می‌کشد و ماهیچ وقت نمی توانیم زحماتش را جبران کنیم. ماباید به او احترام بگذاریم و در کارهای خانه به او کمک کنیم و او را اذیت نکنیم. ضمنا بهشت هم زیر پای مادران است. لابد در پایان هم از این انشاء نتیجه گرفته بودیم که چقدر مادر ها خوب هستند. ولی «عبدالرازق‌شریفی» تکرار مکررات را گذاشته بود کنار. نه مقدمه چیده بود و نه از انشایش نتیجه‌ای گرفته بود.

ذهنتان را ببرید در فضای  یک مدرسه‌ی‌راهنمایی در گوشه‌ی‌یک شهرستان. پسرک افغان دارد برایمان انشایش را خیلی آرام می خواند.

 گفت: بیایید تصور کنیم که یک وزنه‌ی‌یک کیلیویی را با یک گیره به جلو پیراهنتان بسته‌اند و گفته‌اند 9 ماه باید وزنه را همراهت بکشی. هیچ‌گاه و در هیچ‌حال هم حق نداری از خودت جدایش‌کنی. حق نداری به سنگ حتی با عصبانيت و به چشم  يک سربار نگاه کنی. آن‌گاه چه احساسی خواهی داشت؟کلافه نخواهی شد؟ من اگر هیچ چیز درباره‌ی‌دورانی که هنوز به‌دنیا نیامده بود ندانم فقط می‌دانم که  هشت نُه ماه نقش آن سنگ را داشته‌ام. می‌دانم که مادرم خیلی مراقب سنگ بوده است. به چشم يک سربار به او نگاه نکرده که هيچ، سنگ را دوست هم داشته است. با محبت حملش کرده است. مواظب بوده که ناراحت نشود. سنگ حتی سنگین‌تر هم شده است. آن را با درد از او جدا کرده اند و  ما سنگ‌ها بزرگ شده‌ایم و....

 

انشایش را تمام و اشک‌هایش را خشک کرد و نشست. زنگ خورد و همه‌ی سنگ‌ها از کلاس رفتیم سمت خانه.

 

گرسنه بودیم.

 

 

..........................

 

 دوشنبه شب در حالی که صفحه های روزنامه بسته می شد متنی را برای ستون «فرار از روزمرگي» که به تازگی راه انداخته ايم،  نوشتم . متن بالا همان متن است که کمی پس‌و‌پيشش کرده ام.

 

 

 

 

 

  
 ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٧ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()