هو 

 

 

ضلع شمالي ميدان آزادي کنار پارک سوار، اينجا اگر گير کني تنها راهي که براي فرار از آن شلوغي سرسام‌آور وجود دارد اتوبوس‌های‌واحد است،حتي اگر فقط بخواهي بيايي اين طرف ميدان ( پياده هم که نيم ساعت راه است). هر روز عصر در زندگي روزمره‌ام دقيقا در همين مکان گرفتار می‌شوم. براي آمدن به دانشگاه اتوبوس خط‌هاي زيادي را می‌شود سوار شد. همه از جلو دانشگاه می‌گذرند.

معمولا روی صندلی نمی‌نشینم و کنار صندلی راننده می‌ایستم . چون نمی‌خواهم به خاطر دو قدم راه يک ساعت بروم وسط اتوبوس تا کیفم به آدم‌ها گیرنکند تا کفش آقايان محترم را له نکنم، تا هنگام پیاده‌شدن به پنجاه‌نفر نگویم آقا ببخشید پیاده می‌شوم‌  که راه را باز کنند ...

راننده معمولا می‌آيد درها را می‌بندد،  بليط‌ها راجمع می‌کند و راه می‌افتد.

آن روز هم مثل همه‌ی‌روزهای‌زندگي روزمره سوار شدم. کنار صندلي راننده ايستادم تا بيايد و گازش را بگيرد.  آمد ولي در را نبست و بليط را هم جمع نکرد و راه افتاد. هنوز دنده‌ی‌دو نرفته بود که با يک اشاره و خيلي با اعتماد به نفس رو به من کرد و گفت: بليط‌ها را جمع کن و سریع سرش را چرخاند به سمت روبرو. دقيقا مثل يک شوفر بيابان که با شاگردش حرف می‌زند.

 آقا ببخشيد مگه شاگرد استخدام کرده ايد؟ مگه نمی‌بينيد من يک مسافرم و از سر و وضعم معلوم است آدم در پيتي هم نيستم که توي فلان بهش هرجوري خواستي حرف بزني و امر و نهي کني؟ مگه نمی‌بيني فقط اين کيفي که روي دوش من است به تمام لباس‌هاي روغني تو می‌ارزد؟ خجالت هم خوب چيزيه. بليط جمع کن. انگار داره با نوکر باباش حرف می‌زنه. مرتيکه‌ي ...

نه بابا! اين حرف‌ها را نزدم . ولي يک لحظه همه‌ي اين حرف‌ها را در ذهنم مرور کردم . شايد رويي که همه‌اش را بگويم نداشتم ولي خيلي راحت می‌توانستم معترضانه با حالتي از تشر بگويم مگه شاگرد استخدام کرده اي؟ و یک قدم بروم عقب‌تر. 

از طرح لوتيانه‌اي که اجرا کرد خوشم آمد، از اين که انگار از رفيق چند ساله‌اش چيزي را می‌خواهد که وظيفه‌اش نيست .

 خوشم آمد از يکي حساب کردن خودش با من.

گاهي به اين چيزها فکر می‌کنم که آيا من که الان براي خودم مهندس شده‌ام با راننده‌ی‌اتوبوس واحد چه فرقي دارم؟

در حصار هايي که برايمان ساخته‌اند و ساخته‌ایم  محصور شده‌ايم. گاهي بد نيست اين حصارها را کمي اين طرف آن‌طرف کنيم، از روي آن مثل يک بچه‌ي بازيگوش بپريم و در محوطه‌هايي که انگار جاي ما نيست قدم بزنيم. اين‌گونه، دنیا زیباتر است.

جمله‌اش تمام شد و من در يک ثانيه مکث همه‌ی‌اين فکرها را کردم، کیفم را روی دوشم انداختم و با يک عقب‌گرد شروع کردم مثل يک شاگرد شوفر خيلي وظيفه شناس به جمع کردن بليط. مسافرها با حالتي از تعجب بليط‌هایشان را می‌دادند و البته بعضي هم در حالي بليط مي دادند که نگاهشان به بيرون بود. وسط هاي اتو بوس يک بليط از دستم افتاد، دايره‌اي از چند مسافر درست شده‌بود و من الان دقيقا در مرکز اين دايره بودم. یک لحظه‌ احساس کردم همه‌ی‌چشم‌ها به سمت من است. مکثی کردم و نگاهي به بليط کف اتوبوس انداختم. تصميم خودم را گرفتم؛ زير لب به‌طوري که بقيه هم بشنوند گفتم: ولش کن، ارزشش را ندارد و  رفتم سراغ بقيه‌ی‌مسافرها.

 

دسته‌ی‌بليط را از وسط دو نيم کردم و در حالي که تحويل راننده می‌دادم گفتم سهم ما چه مي شود؟ گفت: نصف نصف  و يک دسته‌ي بليط هاي نصفه را گرفت و به نصفه‌بلیط‌هایی که در  دستم ماند اشاره کرد و گفت: اون‌ها هم نصفه‌ي سهم خودت. در حالي که مي خنديد و مي خنديدم.

 بقيه اش را هم ريختم داخل ظرفش.

جلو دانشگاه پياده شدم و مثل هر روز از پل عابر رد شدم. وارد دانشگاه که می‌شدم حس کردم دوباره آن بچه‌ی‌بازيگوش که چند لحظه اي از حصارهايي که برايش ساخته‌اند و ساخته‌است آن طرف پريده‌بود، دوباره دارد وارد همان حصار هميشگی‌اش می‌شود. کيفم را روي دوشم انداختم و با  قيافه‌ي يک دانش‌جوي دانشگاه شريف برای نگهبان ـ مثل هر روز ـ سری به علامت سلام تکان دادم و وارد حصارم شدم .

 

 

 

  

  
 ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٤ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()