در ادامه‌ی قصه‌ی بلیط اتوبوس واحد

 

یک هفته‌ای از آن ماجرا گذشته بود. وارد پارک سوار که شدم اتوبوس داشت از آن خارج می شد. معمولا راننده ها درها را که بستند و راه افتادند دیگر تا از پارک سوار خارج نشوند و میدان را دور نزنند برای کسی نگه نمی دارند. نگاهی به راننده کردم، جلو پایم یک نیش ترمز زد _ درها باز بود _ پریدم بالا. کنار در ایستادم و راه افتاد. بلیط را بردم به سمتش، نگرفت و گفت باشه بعدا. هنوز خوب از پارک سوار خارج نشده بود که از قسمت زن ها صدا زدند: این خانم اشتباهی سوار شده نگه دارید پیاده شه. نگاهی در آینه انداخت و با ناراحتی در حالی ترمز کرد که می گفت اشتباهی سوار نشده کاسبی اش را کرده و حالا می خواد پیاده شه.

یک لحظه دقیق شدم روی رانندگی‌اش. راست روی صندلی‌اش ننشسته بود. با راستای روبرو حدود سی درجه‌ای زاویه داشت، متمایل به راست. یک دستمال یزدی انداخته بود روی گردنش و  دست راستش یک تسبیح زرد رنگ صد تایی بود و می چرخاند. دست چپش را گذاشته بود روی نیمه‌ی‌راست فرمان.  چون کج نشسته بود پای راستش از محدوده ی  صندلی‌اش خارج شده بود با پای چپ گاز می داد و ترمز می‌گرفت  و خوب  ماشین دنده هم که نداشت. از این دنباله‌دار‌های دنده اتوماتيک که يک مینی‌بوس را به ته يک اتوبوس چسبانده اند و به گمانم شانزده متری طولشان باشد.

با یک حالت بی‌خیالی فرمان را کنترل می‌کرد درها را هم که نبست. دور میدان آزادی احساس کردم اگر میله‌ی کنار صندلی راننده را محکم نگیرم با سرعت خوبی پرتاب می‌شوم بیرون. با سرعت بالا میدان را دور زد. داشت فرمان را صاف می کرد که اتوبوس افتاد روی دستاندازهایی که به مرحمت شهرداری صاف نشده‌اند، یک دفعه همان دست چپ را هم از فرمان برداشت و دو دستش را آورد بالا نزدیک سرش و مثل کسی که به اتوبوس بگوید خوب خودت برو ببینم به کجا می خوری، دستش را بال و پایین می برد.

 رسید به ایستگاه اول خیابان آزادی، ترمز کرد و ملت آمدند بلیط بدهند و سوار شوند، از هیچ کس بلیط نگرفت و گفت بروید سوار شوید تا بعد. در را دوباره نبست و راه افتاد. در حین حرکت همچنان کج نشسته‌بود و فقط جای یک قلیان برازجانی روی زانوی راستش خالی بود. بند کیفم را که روی کتفم بود گرفت.

ـ بده‌اش به من

اول قضیه را نگرفتم ولی سریع متوجه شدم.

ـ برو جمع‌کن. همه را، کسی جا نیافتد.

تا بلیط‌های ملت را جمع کنم رسید به ایستگاه دانشگاه. بلیط‌ها را دادم و گفتم پیاده می‌شوم. با حالتی از تاسف گفت به این زودی؟ تا امام‌حسین می‌رویم ها! گفتم نه من این‌جا کار دارم.

کیفم را داد و گفت بابا بیا با ما  تا امام حسین بریم و بر گردیم.

ـ ممنون ان شاالله فردا!

ـ هر روز میای؟ باشه می بینمت.

 یک بوق زد و رفت.

 

 

 

 

  
 ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()