نمايشی در چهار پرده

 

سر درد عجيبی دارم. اين تيتر از ظهر در ذهنم هست. بعيد می‌دانستم امشب سر درد بگذارد. اصولا من شنبه شب ها سر درد می شوم. اين ها مهم نيست.

پرده ‌ی اول:

يک‌شنبه حدود پنج عصر رسيدم روزنامه. احسان ها رفته بودند. لطفی و عمادی. قرار بود منتظر من بمانند ولی مثل اين که من کمی دير آمده بودم. قرار بود برويم «۳۱/۶/۷۷ »تعريفش را شنيده بودم . زنگ زدم،گفتند امرروز نيم بهاست و شلوغ.

اهالی هم که همه دنبال خر مفت، زن مفت، مدرک مفت و تئاتر مفتند ،پس امشب شلوغ است. قرار شد آن ها بليط را بگيرند ومن هم طوری راه بيافتم که به اول نمايش که ساعت ۷ عصر بود برسم.

محاسبات محتاطانه ساعت شش و ربع را برای سوار شدن بر يک تاکسی مناسب می‌دانست. تا چهار راه ولی‌عصر مگر چقدر راه است. شش و ربع سوار شدم و شش و سی و پنج جلو پپسی بودم. سرعت متوسطش به صفر ميل می کند به گمانم. پياده شدم و با اشاره ای جوانی موتورسوار ترمز کرد سر پانصد تومن توافق کرديم. راننده ی بدی نبود از وسط  ماشين های ملت که تقريبا خيابان را به پارکينگی شلوغ تبديل کرده بودند چنان رد می شد که گاهی با آن که مراقب بودم پايم به سپر ماشين ها می‌گرفت.

 

پرده‌ی دوم:

يک فيلمی هست به نام god city. مدت‌ها پيش کم و بيش ديدم. هرج ومرج را اگر نمی‌توانيد در يک مملکت تصور کنيد اين فيلم پبيشنهاد می شود. يک عده در حال سکس و عده ای در حال خالی کردن جيب لباس های اين عده. يک در حال ...و همين‌طور الی آخر. هميشه گفته‌ام برايم تحمل جنتی به مراتب آسان‌تر از تحمل هرج و مرج است.

يک ديوانه شبکه‌ای راه انداخته و اسم خودش را گذاشته اهورا  و می‌خواهد بيايد و  ما را نجات دهد. خوب بگذار مردم پای  تلويزیون‌هاشان از آنتن‌های بشقابی لذت ببرند به ما چه ربطی دارد. فقط خواهشا هر کاری می‌کنندداخل خانه‌هايشان باشد. و به خيابان‌ها نکشانندش.

علت ترافيک، بيرون ريختن يک عده ساده لوح شکم‌سير بود که به دعوت آقای اهورا آمده‌اند خيابان را شلوغ کرده‌اند. از جمال‌زاده انقلاب را بسته بودند واز آن طرف هم از فردوسی. تعداد باتوم به‌دست ها هم از عابرين پياده بیش‌تر بود.

دو دقيقه به هفت رسيدیم چهارراه ولی عصر .

از برو بچ خبری نبود.  موبايل ها خط نمی داد. داشتم منفجر می شدم. انگار  از رسيدن من نااميد شده بودند و رفته بودند داخل و من ماندم و دو ساعت و ربع نمايش که درست زيرپايم اجرا می شد. نمی شد برگشت چون راه بسته بود. آقای اهورا راه بازگشت به خانه‌ام را بسته بود.  نه راه پس مانده بود نه راه پيش. بليط هم تمام شده بود. داشتم منفجر... که از گوشه ی پارک ديدم احسان‌ها  دارند می‌دوند سمت گيشه در حالی که مشوش‌اند. يک ساعت زودتر از من راه افتادند و بعد از من رسيدند. تاکسی، مترو و پياده‌روی راه رسيدن آن‌ها بود. خوب راه‌های رسيدن به تئاتر شهر هم به عدد انسان‌هاست شايد. آرام شدم. تراژدی ذهنی من محقق نشده بود حالا همه با هم بوديم . فقط معلوم شد شهرزاد هفت دقيقه به هفت رفته داخل و نمايش را تماشا کرده.

رفتيم سالنی ديگر و شکلک را ديديم. بد نبود.

پرده ی سوم:

سه شنبه دوباره رفتيم. اين بار ترافيک آقای اهورا گريبان ما را نگرفت و طبيعی رسيديم.

لعنت بر هر چه شيخ مسجد نديده است. لعنت بر هرچه هنرمند صحنه نديده است و لعنت بر تئاتر شهر .

سانس مخصوص هنرمندان است. و لعنت بر دربان سگ خلق سالن چارسو.

يک ليست دست گرفته بود که مثلا از آن ليست فقط می توانند بروند داخل. ما که هرچه نگاه کرديم جز رضا کيانيان هنرمندی در بين جماعت  مفت‌خور هنرمندی نديديم.  به گمانم هنر مندان دعوت‌نامه هايشان را به مستاجر هايشان می‌بخشند و به گمانم کيانيان خودش مستاجر باشد.

لعنت بر هر چه صاحب‌خانه‌ی هنرمند است.

برگشتيم. نمايش ديگری هم نرفتيم. حالا اين روايت فتحی ها هم دار و دنبک راه انداخته‌اند وسط پارک. که جنگ کجايی که دلم تنگ توست و جنگ ما فلان بود و بهمان بود و صادق آهنگران را گذاشته‌اند تا روی سلول های اعصاب ما رژه برود. و چند تا عکس سر  بی بدن و بدن بی سر و دست بی انگشت و...چسبانه اند به ديوار.

 از آن مهلکه فرار کرديم .

 

قرار شد چهار شنبه برويم. ديگر قضيه حيثيتی شده بود و البته چهارشنبه هم شب آخر اجرا بود. ظهر يادم آمد که همان شب مراسم دامادی علی رنگين کمان هم هست.  امر داير شد بين جشن دامادی علی و ۳۱/۶/۷۷.

 

پرده‌ی چهارم:

نمايش از روی يک عکس يادگاری  ۱۳ رزمنده شروع می شود و...

- اين وضعی که می بينيد در خيابان ها از نشانه‌های ظهورند.

- آهان يادم هست  تو سال ۶۱ هم می‌گفتی اين جنگ از نشانه‌های ظهور است.

 

- جنگ برای چی بود؟

 

- چيزی نمی دونم زياد. فقط می دونم که صدام می خواست سه روزه تهران رو بگيره و ما هم قرار بود نماز جمعه را کربلا بخوانيم.

- مرد بلند شو نمازت را بخوان.

- هنوز اذان نگفته اند که

- اين جا تهران است صدای اذانش نمی آيد.

 

- جنگ برای چی بود؟

 

- يادته! بچه ها می‌گفتند صدام گفته تا زمانی که سرگرد سالمی بتونه بيست بار دنبال هم، اسم دبير کل سازمان ملل رو بگه جنگ رو ادامه می دهيم.

- يک اتوبوس تصادف می‌‌کنه بيست نفر کشته می‌شن. صدام ده تا موشک می‌زنه چهار نفر کشته می شن. اين جا کی ضرر می کنه؟

- اول‌کتاب‌های بچه‌های  ژاپنی نوشته‌اند که ژاپن کشور کوچک و فقيری است و ما بچه‌های ژاپنی بايد کار کنيم تا آن را بسازيم. ولی اينجا چي؟ بابا آب داد. بابا نان داد. آن مرد با اسب آمد.

بالاخره نمايش را ديديم. خوب عروسی علی رنگين کمان هم نرفتم ديگر. اصولا علی رنگين هميشه قربانی تئاتر شده است.

 

راستی  جنگ برای چی بود؟

 

  
 ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٢ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()