با دوست شاعرم محمدرشيدی و محمد ميرزايی در دانشگاه قدم می زدیم .  از دست یکی از رفقا که از آشنایان من است و از دوستان محمد ميرزايی گله کردم که چرا به یکی از دوستان مشترکمان که مدتی است کسالت دارد و گرفتار شده است سری نزده است و حتی تلفنی احوالی نپرسیده است. محمد میرزایی از در توجیه وارد شد که بله، گرفتاری و مشکلات زندگی را شما _ یعنی ما _ درک نمی کنید. سرش شلوغ است نمی رسد و از این حرف‌ها...

محمدرشیدی  درآمد که این حرف‌ها نیست. همه گرفتارند و سرشان شلوغ. ما دیده‌ایم که کسانی سرشان شلوغ بوده و گرفتار ولی به وقت نیاز حق دوستی را به جای آورده‌اند . فقط یک راه دارد: بگویی که دوستش نبوده است بل‌که از آشنایانش بوده و در اولویت، نوبت به او نرسیده‌است و تمام.

 

-----------

orkut که گزارشش را دارم کم کم شروع می کنم گویا هر چیزش حکمتی دارد. وقتی در آن یک نفر تو را به جمع خود دعوت می کند و متقابلا خودش را به جمع تو،  هنگام پذیرش یا رد دعوتش 4 گزینه برایت می‌گذارد تا جایگاهش را مشخص کنی:

   

   ندیده امشhaven't met

   يک آشناacquaintance

    یک دوستfriend

  یک دوست خوبgood friend

 به‌ترین دوستbest friend

 

تقسیم‌بندی‌اش با دو اصلاح، چیزی خوبی از آب در می‌آید.اول : یک گزینه‌ی " دیده امش" اضافه کند و دوم : منظورش از بهترین دوست "یک نفر" نباشد بل‌که منظورش یکی از "بهترین‌ها" باشد.

 

 

حقیقت قضیه همین است. ولی ما گاهی قاطی می‌کنیم. همه چیز را به هم می ریزیم و کارت‌هایمان را ناجور می چينيم .

 گاهی  کسی که فقط می تواند "یک آشنا"  فرض شود را با "به‌ترین دوست" اشتباه می‌گیریم.

گاهی هم ممکن است یک نفر را ندیده باشيم  ولی "یک دوست" باشد نه یک "ندیده امش" .

گاهی "یک دوست خوب" را با "یک آشنا"  جابه جا می‌بینیم.

و...

 

باید یک نگاه به اطرافمان بیاندازیم و تمام آن‌چه در چنته داریم را برداریم و هر کدام را در قفسه‌ی‌خودش بگذاریم. کمی دقت کنیم تا نکند مثل کتاب‌فروش نیاوران " کلیدر"  را در قفسه‌ی‌فرهنگ لغت‌های انگلیسی گذاشته باشیم، نکند.

 

 

با محمد رشیدی که یکی از به‌ترین‌هاست در دانشگاه قدم می‌زدیم...

 

 ----------------------

 

بهروز فردوسی که اگر چه ندیده‌امش ولی "یک دوست" است، دیوان حافظ را به خاطر چيزی که در باره‌ی‌اين بيت نوشته می گیرد (به آدرسش در گیلان پست می‌کنم).

 

ای عمادی! ناراحت نباش. تو هم کامنت بدی ننوشتی. جایزه ات می‌دهم: یک دیوان ایرج‌میرزا هم برای تو.

 

 

زود بر می‌گردم.

 

 

  
 ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٥ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()