قبرستان دِه پدری من جايی است بين ده و يک مزرعه. بيابانی است خشک و بی‌علف. نزديکی‌اش سال‌هاست يک زمين فوتبال کج و موّج درآورده‌اند. بچه‌تر که بودم‌ تابستان‌ که گرمای کاشان طاقت‌فرسا می‌شد می‌رفتيم دِه. عصرها  برای تماشای فوتبال سری به آن منطقه که اسمش را هم گذاشته‌بودند «تربيت‌بدنی»! می‌زديم. از دور چند نفری که سر قبری نشسته بودند ريز پيدا بودند. بعدها  اين خلاصه شد به روزهای تاسوعا که دسته‌ی سينه‌زنی آبادی می‌رفت سر قبر مرده ها ما هم به تشايع در آن‌جا قدمی می‌زديم. دو سالی است که تاسوعا هم نرفتم ولايت.

به ذهنم افتاد که دو سال شايد زمان زيادی باشد برای نديدن جايی که هر لحظه ممکن است خانه ی ابدی‌ات شود.

عصر پنج‌شنبه در حالی که بايد با موبايل به روزنامه ـ تو بگو همين زندگی روزمره ـ می‌رسيدم از شهر در برف و بوران عازم دِه شدم. شب رسيدم، نمی‌شد رفت قبرستان ـ جاده‌ی‌درستی ندارد ـ به فاميل سر زدم صبح همه‌جا را برف پوشانده‌بود به قصد شهر تا نزديکی جاده‌ی آسفالت که به قبرستان نزديک است آمدم. يک نگاه انداختم  يک صفحه‌ی سفيد و هموار، پرچم سياهی که در باد به خودش می‌پيچيد، چند‌تا قاب عکس، سوز برف و يک سکوت پر از مرگ، کسی هم پيدا نبود. خواستم بروم سری بزنم گفتم ماشين می‌آيد و می‌رود. نه بروم، نه نروم ، بروم نه از همين فاصله کافی است. در همين افکار بودم که يک ماشين ترمز کرد، سوار شدم و خداحافظ.

 

 

  
 ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۱ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()