روضه‌خوانی

 

پنج‌شنبه‌ای توی دانشگاه راه می‌رفتم. هم‌کف ابن‌سینا تعطیل و ساکت و آرام بود. رفتم نقطه‌سرخط، یکی پشت کامپیوتر نشسته و دارد کاری می‌کند، دیگر هم کسی نیست. این‌جا هم ساکت است. آرام است.

 عصر حزن‌انگیزی است. در راه  رضا‌تیلکی را دیدم.  در سرما کمی حرف‌زدیم. می‌گفت دیگر در دانشگاه که راه می‌رود کسی را نمی‌شناسد. کسی هم او را نمی‌شناسد.

 

همین‌طور تصویر‌سال‌های دوم و سوم دانشگاه از جلو ذهنم رژه می‌روند. هرجا می‌روم برگردان می‌زنم به دوران گذشته. هی فکر کردم  زمانی این‌جا قشقرقی برپا بود. هم‌کف ابن‌سینا تحصن کرده‌بودند. در نقطه همه چیز سرجایش بود هر کسی داشت یک کاری می‌کرد. نشریه در می‌آوردند.  آن طرف‌تر در کوچه‌های دانشگاه همه می‌دویدند که زود برسند به مراسم، به کلاس به سالن دعوا.
به‌سان میدان نبردی شده‌است. جنگ‌جویان جنگیده‌اند و نیزه‌هاشان را شکسته‌اند، به هم‌دیگر حمله کرده‌اند و کشته‌اند و کشته شده‌اند. حالا جنگ پايان گرفته‌است، مدت‌هاست دیگر صدایی نمی‌آید. کف زمین نیزه‌ها و سپرها ساکت و آرامند. کمی هم جنازه در کنار هم روی زمین.

 فرض کن اکنون من آمده ام و دارم این وسط  راه می‌روم. هم‌کف ابن‌سینا تعطیل و ساکت و آرام بود. رفتم نقطه‌سرخط یکی پشت کامپیوتر نشسته و دارد کاری می‌کند دیگر هم کسی نیست. این‌جا هم ساکت است. نگاهی کردم به قفسه‌ی پر از دهخدا. کتاب‌ها را مانند ترکش‌های نیزه که سربازان از آن در جنگ تغذيه می‌شدند می‌بینم، حالا ـ مدت‌هاست ـ جنگ تمام شده است ولی هنوز این مهمات این‌جا مانده‌است. کاری ازش نمی‌آید فقط به درد این می‌خورد که ببینی و به یاد روزهایی بیافتی که در این‌جا هر کسی داشت یک کاری می‌کرد. نشریه در می آوردند ، حالا بردار، این دهخدا‌ها دیگر این‌جا زیادی است، به کار کسی نمی‌آید، سربازان یا کشته شده‌اند و یا رفته‌اند همه به شهرشان و دکل برق کار می‌گذارند.  این‌جا دیگر کسی نیست  که با این‌ها کاری بکند همه‌شان را بسوزان و بیانداز دور. کسی شاکی نمی‌شود. جنگ پایان گرفته‌است. زندگی تمام شده است.  خبری نیست. هوا کمی سرد است.

به سان میدان جنگ. جنگی که خاتمه یافته. تمام شده و همه رفته‌اند. این‌جا زمانی اتاق کار بود، اتاق زندگی.
زندگی
اما  ديگر
رونقی ندارد

نسیمی هم گاهی می‌آید و پرچمی که گوشه‌ی میدان برای خودش افتاده را تکان‌می‌دهد.
دهخدا‌ها را بسوزان. چند سال است به کار کسی نيامده. کسی شاکی نمی‌شود. بسوزان.

 

 

ب ت :

منظورم از "جنگ" مفهومی در مقابل سكون و سكوت است نه در مقابل "صلح".

حرف های بالا معنی‌اش اين نيست كه من هم زمانی در نقطه بوده‌ام. من هيچ‌گاه نقطه‌ای نبوده ام حالا آن روز رفتم توی نقطه و اين‌جوری شد.  

 

 

  
 ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٧ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()