هو

 

صدسال تنهايی

 

متن زير را بعد از تمام شدن صد سال تنهايي نوشتم.  البته مدتی بعد متوجه شدم که کتابی که خوانده ام سانسور شده بوده است و حدود ۲۰۰ صفحه کمتر از اصل است « البته در جاهايی بايد حدس می زدم »  ولی در کل ماجرا خيلی تاثير ندارد .  يادم هست اتاق 419 بلوک 1 خوابگاه زنجان بود وسط تابستان :

 

يکي دو ساعت از بيست و سومين روز ماه مرداد سال 81 گذشته است که چهارصد ونود ششمين صفحه ورق خورد و صد سال تنهايي تمام شد.

حدود بيست صفحه ی آخر را ده روزي معطل گذاشتم تا سر فرصت بخوانم و کتاب با عجله تمام نشود. قصد نوشتن اين مطلب نيز ايجاب مي کرد تا درفرصت خوبي کتاب تمام شود.

«صد سال تنهايي» بالا ترين رنجي است که ممکن است لازم باشد ما آدم ها تحمل کنيم.  «تنهايي» آنچه که مي تواند مانند کرم هايي که به جان ((اورسولا )) _ قهرمان داستان و مادر تمام شخصيت ها_ افتاد به جان مابيفتد. تمام مشکلات صد ساله ي يک خانواده ی ريشه دار در اين صد سال به نمايش در مي آيد.

داستان از زماني شروع مي شود که يک زن و شوهر سرزميني را کشف مي کنند براي زندگي و همراه با پيشرفت بشر پيشرفت مي کنند. و آنجا تمام مي شود که آخرين بازمانده ي نسل آنها ـ که نوزادي است چند روزه ـ در حالي طعمه ی مورچه ها مي شود که هنگام تولد دم دارد.

گابريل گارسيا مارکز هيچ کجاي کتاب صراحتا بيان نمي کند که شخصيت هاي صد سال تنهايي يک عيب عمده دارند که آنها را به يک سرنوشت تلخ مبتلا کرده است. او نمی گويد که « در اين خانواده هيچ گاه هيچ کس عاشق نخواهد شد»

« ماکوندو» نام سرزميني که « خوزه ارکاديو بو ئنديا» همراه با همسرش « اورسولا» کشف کرده اند در آن خانه اي ساخته اند و فرزنداني به دنيا آورده اند و خلاصه آنجا را تبديل به سرزميني کرده اند که حيات عده اي انسان خسته، پريشان و شادمان به هيچ را ممکن ساخته است.  محور همه ي اتفاقات اين شهر خانواده ي اين دو نفر است. خانواده ي « بوئنديا» که در آن مرسوم است نام پدر را روي فرزند پسر و نام مادر را روي فرزند دختر بگذارند و اينجاست البته که خواننده بيچاره مي شود . همه  هم اسم.

رمان خودش نوعي زندگي بود. يک زندگي صد ساله آن هم تنها.

گاهي مي خواستي از خواندن ادامه ي قصه انصراف دهی  چرا که خوشايند نبود وخواندن برايت جذابيتي نداشت ولي بر اين بي ميلي غالب مي آمدي و با تحمل سختي ناشي از خواندن، اين گردنه ها را هم مي گذراندي و در جاهایي هم البته از خواندن کتاب لذت مي بردي. صد سال تنهايي از اين جهت مثل يک زندگي واقعي ما مردم محکوم به زندگي است. آنگاه که در اين مسير طولاني _ که شايد من و تو الان در اوايل آن هستيم و پير مردها در اواخر آن ـ  به فراز ونشيب هاي بسيار بر مي خوريم. در جايي از زندگي لذت مي بريم و در جايي تلخي ها و مشقات، زندگي را تلخ مي کند ولي تحمل مي کنيم.

وقتي به فصل هاي شيرين مي رسي به خودت تبريک مي گويي که در فصل هاي تلخ گذشته،  کتاب را به گوشه اي پرتاب نکرده اي و اکنون فصل لذت فرا رسيده است....

يکي از شخصيت هاي داستان کتابي است به نام مکاتيب که نويسنده ی آن در اوايل داستان چندين بار مرده است ولي گويا تمامي صد سال زندگي اين خانواده را مو به مو در کتاب خود آورده است.  هيچ کدام از اعضاي خانواده ي بو ئنديا قادر نيستند مفاهيم مکاتيب را درک کنند جز پسري از نسل چهارم. او که با تلاش زياد توانسته است رمز و راز هاي مکاتيب را بفهمد پدر آخرين شخصيت داستان _ بچه اي که با دم به دنيا آمد _ « آئور ليانو بوئنديا » است .

او هنگامي که به آخرين صفحات مکاتيب مي رسد زمان حال را احساس مي کند. چرا که کتاب به جايي رسيده است که درست در همان لحظات بايد پيش گويي هايش اتفاق بيفتد.

 

مکاتيب شايد سرنوشت همه ي انسان ها باشد. آنچه محتوم است و انسان ها را پيش مي برد.  البته ما را از کشف رمزهاي آن عاجز کرده اند و مجبوريم هر اتفاقي را فقط پس از آن که رخ داد بفهميم.

 

 

  
 ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٢ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()