يازده ساله بودم که خوکم را شکستم و به سراغ ِ فاحشه‌ها رفتم. خوکِ من قلکِ پس‌اندازي بود سفالي، لعاب داده شده و به رنگِ استفراغ. از شکافِ روي اين قلک می‌توانستي يک سکه را فقط به درون بدهي، اما نمی‌توانستي بيرونش بياوري. پدرم اين قلکِ پس‌اندازِ يک‌طرفه را انتخاب کرده بود چون با نگاهش به زندگي خوب جور درمی‌آمد: پول براي جمع کردن است، نه براي خرج کردن.

دويست فرانک در شکم ِ خوک بود، معادل ِ چهار ماه کار.

يک روز صبح، پيش از آن‌که به مدرسه بروم، پدرم به من گفت:

" موسي، من اصلا نمي فهمم ... پول کم اومده ... ، از امروز بايد هر خريدي که می‌کني حسابش رو توي دفتر ِ خريدِ خونه وارد کني."

...

 

موسيو ابراهيم و گل‌های قرآن

 

اريك امانوئل اشميت

ترجمه‌ی حسين منصوری

 

آدم واقعا حيفش می‌آيد يك چنين داستانی را بخواند ولی به خوانندگان وبلاگش سفارش نكند.

هر جمله‌اش تضمينی است برای اين‌كه جمله‌ی بعدی را بخواني. استقرا هم كه می‌دانيد چيست.

در شبكه يكی‌اش هست ولی در فونت و شكل به نظرم خوب نيست. متنش را در قالب‌های زير درست كرده‌ام. می‌گذارم اين‌جا هرطور خودتان صلاح می‌دانيد بخوانيد:

فايل pdf ؛ با همان فرمت صفحه‌های word

 

 

  
 ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢ » لينک ثابت
    پيام هاي ديگران ()