سوم مرداد سال 62 من کجا بودم؟ می‌شود حدودا چهار و نیم سال سن، یک‌کمی بیش‌تر. آن زمان ما در یک خانه‌ی سازمانی زندگی می‌کردیم. البته سازمانش زیاد بزرگ نبود. یک کارخانه بود با بیست نفر نیرو. زمینش دشت بزرگی بود. ساختمان‌های کارخانه  اول این دشت بودند خانه‌ها در انتها و این بین را هم کلی درخت انار و انجیر و انگور پوشانده‌بود. ما و شش هفت خانوار دیگر که کنار هم زندگی می‌کردیم. خانه‌هایمان هم به هم چسبیده‌بود. وقت بازی با باقی بچه‌ها که همه زیر شش سال بودیم می‌رفتیم داخل باغ انار و انار می‌چیدیم. چه انارهایی! فکر کنم من بزرگ‌ترین پسر جمع بودم، احتمالا کمی هم شاه بودم. می‌رفتیم داخل باغ، انار خوشگلی را انتخاب می‌کردیم اما زورمان به‌ش نمی‌رسید. من انار را می‌‌گرفتم، یکی دیگر از پشت پیراهن من را می‌گرفت و یکی دیگر پیراهن او را و همین‌طور قطار می‌شدیم و یک دو سه و انار را می‌چیدیم. انار که کنده می‌شد هر کسی سمتی می‌افتاد یا نمی‌افتاد. یادم هست یک روز زنبور سرخی آمد از درخت انار بیرون و رفت توی دماغ من و گزید و همان‌جا مُرد. خیلی ترسیده بودم دماغم ورم کرد و درد داشت و زنبور هم بیرون نمی‌آمد. چیزهای زیادی از آن دوران به یاد دارم. خاطرات شیرینی است. آن جا از شهر بیرون بود و مدرسه‌‌ای نبود. وقتی اولین بچه‌ی هر خانواده به سن مدرسه می‌رسید باید از آنجا می‌رفتند. کم‌کم همه رفتند، خانه‌ها خالی شد و متروکه ماند تا خراب شد. باغ انار هم خشک شد و  انگور و انجیری هم چیزی نماند و بیابان شد.

همیشه به این  فکر می‌کردم  که روزی که من کجا بودم تو کجا بودی. روزی که من کنکور داشتم تو چه می‌کردی. همیشه می‌دانستم بالاخره تو الان هستی و در جایی داری نفس می‌کشی. حتا گاهی نگرانت می‌شدم. اما امروز از آن طرفی فکر کردم. این که روزی که تو به دنیا آمدی و داشتی گریه می‌کردی من چه می‌کردم؟ سوم مرداد، هنوز انارها که به دست نیامده‌بوده. انگورها شاید. من کجا بودم؟ حدودا چهار و نیم ساله بوده‌ام ، یک‌کمی بیش‌تر. تو به دنیا آمده‌ای و گریه می‌کردی و من هم شاید داشتم در باغ بازی می‌کردم، شاید خواب بوده‌ام. فقط خدا می‌داند. احتمالا دارد می‌خندد که آن روز من چه روزی داشته‌ام. اما هر چه بوده از آن روزهای خوب خدا بوده که بر من مبارک می‌شوند، بر تو هم مبارک باد.

 

 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
رزیتا

این زیباترین پیام تبریکی بود که تا حالا کسی بهم گفته.ممنون عزیزم.[ماچ]

ابوذ

من هم بسیار بوده که فکر کرده بودم که آیا بوده که در خیابان دیده باشم اش؟ کمترین فاصله ای که با "او" داشته ام کجا بوده است؟ الان چه میکند؟ او را چه میشود؟ میرود کنار... میرود کنار... نعش حسینش حسینش

عباس

قاف تو فوق العاده ای حس عجیبی نسبت به تو دارم و با کمتر کسی اینقدر احساس نزدیکی می کنم. عالی بود.

م.رجا

[دست] و ما هم تبریک می گوئیم

سارا

سلام تولدت مبارک رزیتا جان! امیدوارم روزها و سال های شادی را در کنار هم داشته باشید. [گل]

زهرا

ای ول. چه خوب بود. تولد رزیتات مبارک[گل]

صغری

تولدش مبارک! منو یاد این آهنگ انداخت که احتمالا شاعر برای عشق کودکی اش ساخته : Did I know you... Did I know you even then? Before the clocks kept time Before the world was made http://www.youtube.com/watch?v=olCg_u5U0BU