درباره‌ی فرامرز حجازی

 

 

 

درباره‌ی فرامرز...

 

"مبادا به آن‌ها نزدیک شوید!" روزهای اول دانشگاه بود. سیزده سال پیش که  از "دارالمومنین" کاشان وارد دانشگاه شریف شدیم از طرف هم‌شهری‌هامان که همه دربست هیاتی بودند تحویل گرفته‌شدیم. آن‌ها وظیفه‌ی خود می‌دانستند که مای چشم و گوش بسته را نصیحت کنند و تقریبا تنها نصیحت ماندگارشان این بود: "مبادا به آن‌ها نزدیک شوید!" و "آن‌ها" هم بچه‌های انجمن اسلامی شریف بودند.

 

آن سال‌ها حدودا زمانی بود که بچه‌های کانون فیلم فهرست انتخاباتی داده‌بودند و در انتخابات عمومی رای آورده‌بودند و نفر اول‌شان هم فرامرز حجازی نام داشت. پیروز شدند و شورای مر‌کزی‌ را در دست گرفتند اما دبیر انجمن یکی از اعضای علی‌البدل شد که مخالف آن‌ها بود و حس‌ش نسبت به آن‌ها شبیه حسی بود که احتمالا محمد یزدی نسبت به خاتمی در آن هشت سال داشته: این‌ها اصولا صلاحیت ندارند و باید بروند.  بعد از یک‌سال تلاش و کارشکنی بدنه‌ی سنتی‌تر انجمن و شخص دبیر، ‌آن‌ها هم رها کردند و رفتند.

 

تلاش دوستان و هم‌شهری‌های ما این بود که  برای‌مان جا بیاندازند  که اصولا این انجمنی‌ها و کانون فیلمی‌ها و کانون شعری‌ها همه یک‌سره فاسدند. فروغ فرخزاد می‌خوانند و کلا بدند. من اصولا نمی‌شناختم‌شان ولی کم و بیش نگاهم نسبت به‌شان منفی شد.

 

سال دوم دانشگاه اتاقی به ما دادند در بلوک 2 خوابگاه طرشت که اتاق فرامرز حجازی و دوستان‌ش بود. اتاق کناری‌ش را هم به گروهی دیگر از هم‌ورودی‌های ما دادند که یکی از ساکنان‌ش یلی بود در سیستان! نامش لرزه به اندام رییس و مرئوس می‌انداخت. سنی ازش گذشته بود قوی‌هیکل بود و اعصاب درستی نداشت. می‌گفتند در جنگ چنین شده. شایع بود  برای گرفتن نمره کُلت کشیده و این‌ها. اتاق‌‌ها مرغوب بودند. رها نمی‌کردند و ما چهار جوجه‌ی سه روزه  کاری نمی‌توانستیم کرد. متحد شدند  و پا در یک کفش که امکان ندارد اتاق‌ها را تخلیه کنند. چرا که اتاقی بسیار مرغوب بر خلاف همین قاعده‌‌ای که حکم به کوچ آن‌ها به بلوکی دیگر می‌داد در همان حوالی در اختیار عباس و بچه‌های فعال مذهبی و هیاتی خوابگاه بود و کسی حکم به جابه‌جایی آن‌ها نداده‌بود. همه‌چیز را مشروط به تخلیه‌ی آن اتاق کردند و تخلیه‌ی آن اتاق هم به نظر جز با حکم حضرت باری‌تعالی امکان نداشت.

بعد از یکی دو هفته بی‌خانمانی‌ ما، یل سیستان از خر شیطان پایین آمد که اتاق را در مقابل اتاقی مرغوب‌تر در بلوک مجاور تخلیه کند و خوب کشور دوست و هم‌سایه هم به تبع آن‌ها اسباب کشی کرد.

 

..... 

ما بعدها کم‌کم منحرف شدیم و نصیحت دوستان‌مان را کنار گذاشتیم و به "آن‌ها" نزدیک شدیم. و […]

 

بعدها  فرامرز حجازی را در اجتماعات دانشگاه می‌دیدم. دچار شور و حرارت خاصی بود. گاهی فریاد می‌زد و شعری یا شعاری می‌خواند. در وضعیت عادی همیشه صدایش نرم و البته آهنگین بود. کلام عادی‌ش احساسی بود و ما شعرهای سیاسی و شعرهای عاشقانه‌اش را که در دانشگاه صدایی می‌کرد را خواندیم. "باران اسیدی"،  "بوی گل مریم" ،"جام زهر" و "می‌خواستم دوباره بگویم مرد" شعرهایی بود که فراوان دوست دارم.

 

 بوی گل مریم

مرا یاد تو....

 

بعدها با فرامرز دوست شدم نه نزدیک. سلام و علیک داشتیم و در برنامه‌هایی که بعدها در این‌سال‌ها به بهانه‌ها‌ی افطار و این‌ها بود گپ کوتاهی می‌زدیم و دیدار بعد می‌رفت به سال بعد یا سال‌های بعد.

 

 ***

 

مهدی قندی زنگ زد که فرامرز بیمار است و بستری. برای ملاقات رفتم. گفته بودند حال خوبی ندارد و نداشت. نحیف و ضعیف شده بود و خواب بود.  چهار پنج نفر دیگر هم برای عیادت آمده‌بودند که هیچ کدام را نشناختم. یکی تشکر کرد و کمی حرف زدیم، خواهرزاده‌اش بود. گفت تازه به خواب رفته و حسرت خوردم که کاش بیدار بود و رفتم.

 

قصد کردم دوباره  سر بزنم شاید که بیدار باشد که به قصه‌ی انتخابات خورد و دائما کار به فردا افتاد. تا چند روز پیش که پیامی رسید که مراسم تشییع‌ش کی و کجاست. یکی به حسرت‌های ما اضافه شد و فراوان به کوه غصه‌ها.  روزهای ما زمانه‌ای شد که کسانی که می‌خواستیم نمیرند مردند و کسانی که "مرده به" هر روز بهتر از دیروز.

 فرصت گذشت و دیدار بعدی ‌رفت به قیامت.

 

 

 

 

/ 10 نظر / 58 بازدید
مهدی

روحش شاد

محمد

سلام چند تا اشتباه تاریخی کوچیک داری - بچه‌های کانون فیلم فهرست انتخاباتی داده‌بودند نه کانون شعر داستان شب شعر و فروغ و اینا مال سال های بعد بود. - اتاقی که به ما داده بودند اتاق فرامرز بود . بچه های شهر کردی با اون یل سیستانی طرف بودند. خدا رحمت کنه فرامرز رو

رسول

سلام مراسم ختم فرامرز روز دوشنبه ساعت 17الی 18:30 مورخ 26 مرداد در مسجد دانشگاه صنعتی شریف لطفاَ به بقیه هم اطلاع رسانی کنید

باااد

سلام قااااس یادش بخیر.... چه روزها که به ما رفت... یاد ابوذر هم افتادم... یادش بخیر وقتی متنی را که پشت متن روزنامه صحبت خامنه ای در مورد عبدا.. نوری نوشته بود و با بغض خنده ام گرفت وقتی جمله ای با این مضمون پشت آن خواندم که خطاب به من کننده ان روزنامه از دیوار نوشته شده بود:"انشا.. حکومت این آخوندها هم سربیاید"

حمید

شما هم کاشانی و شریفی و انجمنی هستید؟ من ورودی 81 بودن و البته بزرگ شده تهران. وبلاگتون قشنگه و از طریق یاسر کراچیان شناختمش. معمولا میخونم موفق باشید

سوده ط

لا يجرمنكم شنئان قوم الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب لتقوي دشمنى با جمعيّتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند! عدالت كنيد، كه به پرهيزگارى نزديكتر است!

یه دوست

یاد روزهای دانشگاه و خوابگاه طرشت به خیر. جقدر زمان زود می گذره. فرامرز رو می شناختم. خدا بیامرزدش

محسن

اينو ديدي؟ mirlohi2008.blogfa.com 2 ميليون تعرفه بعد از انتخابات چاپ كردن براي اصلاح بازشماري 4 ميليون راي(ده درصد!) باورت ميشه؟

ح ع

این شعر رو فرامرز سال 74 تو راه اردوی اصفهان انجمن می خوند : در گرگ و میش گله به تاراج گرگ رفت گویا که گرگ گله به جز میش ما نبود

فرزانه

شاید خیلی دیر... من ورودی 77 بودم. در جشن ورودی ما فرامرز آمد و شعر خواند. همون شعر معروف آزادی که می گفت: "مردم وقتي به ‹انقلاب› مي رسند اشك مي ريزند ، اما ‹ولي عصر› هنوز هم طرفدار دارد...." من دیگه اون رو ندیدم ونشنیدم به غیر از شعر بوی گل مریمش در نقطه سر خط. روحش شاد. نمی دونم چرا اینها را نوشتم. شاید برای مفهوم شعر آزادیش در این روزها. روحش همیشه شاد...