هو

 

کار دائم، خانه و اسباب کشی، شهر شلوغ و يک بيابان گرگ.

اين احوال من است. می‌گويند نتيجه‌ی کنکور را هم  می‌دهند.

 

فعلا اين   شعر  که  دوست عزيزم ميثم تکلو زاده - که دارم از پيشش می‌روم - گفته است را بخوانيد تا بعد.

شعرش مرا ياد باز باران با ترانه می اندازد.

زمانی که بچه بوديم.

زمانی که گرگ ها را نمی ديديم. و البته با ما کاری نداشتند.

 

..........................

ميثم ورودی ۷۹ عمران است.

 

 

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
پایه ثابت چایی

سامن علیکم/میدونی آقا جون دلدرد گرفتم، می گفت بچه ها باید نسبت به آدم بزرگا گذشت داشته باشن!/اون یکی میگه به پنج دلیل بچه ها رو دوست دارم دو تا از پنج تا اینه که زیاد گریه می کنن و یکی دیگشم اینه که به فکر فردا نیستن/گرگ ندارن تو زندگیشون/.. ...

محمد

سلاممهدی جان بهميثمهمسلام برسون کاشاين کيبورد لعنتی رو محمد خريده بود تا تو سرش خوردشمی کردم و ميرفتم يکی ديگه می گرفتم-با اينکيبوردخريدنش-اسپيسش سرويسمکرد-وليچهکنم کهخودمخريدمش و خوب نمی تونم تو سرخودم خوردش کنمچونممکنه سرم بشکنه اينه کهميگن خود کردهراتدبير نيست

senior

اين شعر بقيه رو زدن هم از اون اخلاقای بد توست... و اخلاق بدتر اينکه اسم طرف هم مينويسی...( دزديادبی هم بد چيزی نيست... به شرط اينکه به رسوا شدنش بيرزه)