آدم گاهی به چیزهایی که از دست داده فکر می‌کند و برای بعضی‌شان حسرت می‌خورد. هر چند بداند که شاید چیزهای خیلی عمیق و ریشه‌داری هم نبوده‌اند. به نظر شما حاضرین مراسم افتتاحیه در آشیانه‌‌ی پرنده بعدا که فهمیدند آتش‌بازی‌ها جعلی بوده‌اند از لذت آن زمان‌شان کم شد؟ آیا بعد از این اگر چنان تجربه‌ای سراغ‌شان بیاید و بتوانند بلیط آشیانه را دوباره بگیرند حاضر نمی‌شوند بروند و حالش را ببرند؟

 

از وقتی آمدم تهران _ دوازده سال پیش _ دیگر  ماه روزه‌ای به دهن من مزه نکرد. از بچگی روزه می‌گرفتم. روزها هم بلند بود و هوا سوزان. صبح بیدارمان می‌کردند برای سحری. بیدار که می‌شدیم سفره آماده بود. تلویزیون هم دعای سحر می‌خواند،اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی... وحشتناک خوب بود.  سحری می خوردیم، بعد از آن، مسجد. خدا همسایه‌ی دیوار به دیوار ما بود. بعدها البته خانه‌‌ی ما را خرید و سر خانه‌اش داد و ما دو کوچه دورتر شدیم. نماز جماعت صبح که تمام می‌شد یکی از شیوخ محل که صدایش عالی بود دعای یا علی و یا عظیم را می‌خواند. واقعا لذیذ بود. (همین الان که این را نوشتم دلم از رویایش یک جوری شد) بعد از آن دعای روز را می‌خواند. جمله‌ی قبل از دعایش هر روز عین هم بود: دعای روز ششم ماه مبارک رمضان، خدا از همه قبول بفرماید صلواتی بفرستید.  بعد از صلوات،  بسم الله می‌گفت و می‌خواند. همیشه هم جمله‌ی اول دعا را دو بار می‌خواند. این ترکیب، همیشه‌‌ی خدا ثابت بود. بعد از دعا  امام سخن‌رانی می‌کرد. عده‌ای که خواب‌آلوده بودند می‌رفتند و عده‌ای می‌ماندند. من می‌ماندم. بعد از سخن‌رانی می‌رفتیم خانه. مسیر مسجد تا خانه شاید پنحاه گام نبود. ولی مسیرش یکی از شیرینی‌های مانده از آن دوران است. خنکای صبح بود. آسمان را نگاه می‌کردم  که به آبی می‌زد. یعنی داشت صبح می‌شد. خانه که می‌رسیدم یا می‌خوابیدم یا تمرین و درس برای همان روز مدرسه. ظهر‌ها مدرسه می‌ماندم. غروب دوباره مسجد. نزدیک اذان بلندگوی مسجد ربنا می‌گذاشت و وقتی آن تواشیح   المومن المهین العزیزالجبار را می‌خواند بعنی الان دیگر اذان است.  این بار تمام مسجد با صف‌های کامل و منظم  پر می‌شد. از دعا خبری نبود. ملت تشنه بودند. نماز که تمام می‌شد همه می‌رفتند خانه‌شان. می‌رفتم خانه و افطار آماده بود. حدود نیم ساعت بعد از افطار می‌رفتم جلسه‌ی قرائت قرآن. هر شب خانه‌ی کسی بود و اگر بانی دوست داشت در خود مسجد می‌گرفت. شبی یک جزء می‌خواندیم. هرکسی مثلا دو سه خط بهش می‌رسید که بخواند. یکی از ریش‌سفیدهای محل هم غلط‌گیرمان بود. هم غلط می‌گرفت و هم پایان سهم شما را با عبارت طیب‌الله اعلام می‌کرد. چند سال است که  مرده‌است. بعد از پایان جزء، امام سخن‌رانی می‌کرد. بعد از آن شیرینی و چای و خداحافظ. به خانه می‌آمدم. برای درسی تلویزیونی چیزی. و فردا دوباره همین‌طور.

 

از وقتی آمدم تهران دیگر شرایط عوض شد. خوابگاه که شب‌بیداری تا سحر بود و خواب تا ظهر و افطارش هم که نوبتی. نه دیگر کسی یا علی و یا عظیم دل‌چسبی می‌خواند نه ما دیگر پایه‌ی منظم آن بودیم. در دانشگاه همه‌چیز بوی گند سیاست گرفته‌بود و روز به روز بدتر شد. بعد از  دانشگاه هم که  کار و دوندگی در ترافیک دم افطار و خواب آلودگی صبح و بدبختی.

 

 کاش یک بار دیگر بلیط آشیانه را می‌شد بگیریم.

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 15 بازدید
ج

یه چیزیش یادت رفت؟ اگه 30 روز رو می رفتی (البته یه روز تخفیف هم داشت) آخرش جایزه یه کتابت می دادن. البته یه کم از سن ما گذشته بود- که مابزرگ شده بودیم و جایزه مال بچه ها بود.

ابوالفضل

اون روزا گذشت, يادش بخير راست ميگي يه صفاي خاصي داشت با اين دور و زمونه اصلا حال نميكنم