در بانک

 



بانک چهار تا باجه‌ی فعال داشت. دو تا در انتهای سالن، گوشه‌‌ی تنگ و تاریک برای حساب سپهر، هر کدام بیش از ده نفر در صف، دو تا  هم روبه‌روی در نزدیک میز رییس و هر کدام فقط یک مشتری. توزیع بار خنده‌دار بود. بیست و خرده‌ای نفر در آن ته رسما در هم می‌لولیدند. یکی کنار زمین نشسته‌بود یکی روی دو صندلی‌ای که برای مشتریان گذاشته‌اند. آن یکی هم مجبور بود بین نفر جلوی و پشتی خود بی‌حرکت بایستند. جای آدم جدیدی در آن فضا نبود. فضا پر بود! این طرف هم پرنده پر نمی‌زد. دوتا صادرات‌چک داشتم و می‌خواستم بریزم به حساب سپهرم.
عجله‌ام فراوان و حوصله‌ام کم بود. سراغ رییس رفتم:

-     چرا وقتی باجه‌های سپهر این همه مشتری دارد (حتا قبض برق را هم باید باجه‌ی سپر بدهی) فقط دو باجه اختصاص داده‌اید؟ خوب این دوتا را هم اقلا یکی‌شان را سپهر کنید.

-           نگاه معنی‌داری کرد "چشم بهشون می‌گم." مسخره می‌کرد.

-           به روی خودم نیاوردم:" به کی می‌گین؟" .

-           خودش را جمع کرد:" به اون بالایی‌ها"

-          آهان، یعنی اون‌ها باید اختصاص بدن؟

-          آره.

-          چون الان یه بی‌تعادلی عجیبی شده. اون طرف این همه شلوغ این طرف خالی.

-          نه!  اون‌جا دو تا باجه است. هر باجه هم ده نفر توی صفند. مشکلی نست که(!!)

-          آهان یعنی به نظر شما اصلا اشکالی وجود نداره که بخواهید....( تلفن آن طرف زنگ زد و در این لحظه بی‌توجه رفت ...)

 

رفتم سراغ همان گوشه‌ی وحشت تا یک براندازی بکنم که بمانم یا بروم. گفتم می‌روم آخر وقت می‌آیم. نگاهم افتاد به ستونی که اطلاعیه‌ای زده‌بود که" برای واریز وجه چک مسافرتی و ایران‌چک فرم 46 را تکمیل کرده و به باجه‌ی سنتی مراجعه کنید." کار تمام بود. همین اطلاعیه برای من بس بود. قیافه‌ی حق به جانبی گرفتم و از خانم باجه‌ی سنتی که حالا دیگر هیچ مشتری‌ای نداشت فرم 46 را گرفتم و پر کردم و همراه صادرات‌چک‌ها دادمش.

-          نه. شما باید برین اون قسمت، باجه‌ی سپهر. اون هم صفشه.

-          ولی خودتون اطلاعیه زدید که باید بیام سنتی.

-          نه اون فقط مال ایران‌چک و چک‌های مسافرتی است. مال شما چک جدیده!

-     (داشتم دیوانه می‌شدم. از اول تاریخ،  چک‌های بانک یا ایران‌چک بوده‌اند یا چک مسافرتی خود بانک.) گفتم نوشتید چک مسافرتی و من توی صف سپهر نایستادم باید انجام بدهید.

-          (با عصبانیت. )نه. اعتراضی دارید برید پیش رییس شعبه.

باز رفتم سراغ رییس. برای این که دبه در نیاورد همان اول پرسیدم: ببخشید این‌ها چک مسافرتی هستند، نه؟

-          آره. چه طور مگه؟

-       می‌خوام بریزم به حساب سپهرم. باجه ی سنتی قبول نمی‌کند.

-          شما باید بری تو صف سپهر.

-          ولی شما اطلاعیه زدید که برم باجه‌ی سنتی.

-          آقا امروز شما کلا دوست دارید ایراد بگیرید ها. اون اطلاعیه مال ایران‌چکه نه مسافرتی. برید توی صف و وقت ما رو نگیرید.

-          نه من فقط می‌خوام کارم انجام بشه. اگر برم اطلاعیه را بیارم و مسافرتی هم باشه چی؟

-          نه نیست. شاید اشتباه نوشتند.

-          اگر هم اشتباه باشد هم من بر اساس اون، توی صف سپهر نایستادم و دیگه الان زمان گذشته.

-          آقا اطلاعیه مال ایران‌چکه. بریم ببینم کدوم اطلاعیه همچه چیزی نوشته.

بردمش پای اطلاعیه. نگاه می‌کرد و هی می‌خواند.

-خوب؟ شما فرم46 رو پر کردید مگه؟

- آره . اینه.

خوب بدید دیگه بهشون.

-  دادم. نمی‌گیرند.

رفت دم باجه‌ی سنتی  و به خانم بداخلاق گفت: چرا نمی‌گیرید؟ بگیرید بریزید به حساب دیگه. خانم عصبانی گفت: ولی آخر وقت می‌دم اون‌ ور ها. رییس گفت طوری نیست چک مال آخر وقته دیگه.

و جالب این بود که آقای رییس انگار نه انگار که تا چند ثانیه پیش خودش هم معتقد بود باجه‌ی سنتی نباید این کار را بکند.

 

پیروز شده بودم. یک نگاه به صف سپهر کردم. نفر جلوی من هنوز از جایش تکان هم نخورده بود. خانم بداخلاق کارم را انجام داد. گفتم تمومه؟ گفت آره. تشکر نکردم و رفتم.

 

 

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
عباس یکرنگی

آقا قاف چطورند. لابد در کوه قاف ساکن شدی. و ما باید پر وبال بر کنیم تا بهت برسیم.

عباس یکرنگی

نمی دنای چقدر خوشحالم کردی برادر. همیشه خوش خبر باشی