هو

 

  شاید احمقانه باشد

 

از سوم آبان 1382 تا 13 آبان 1382. این ده روز زیاد طول کشید.

وقتی که دیدم کوه می ریزد گریه کردم. گفت ریختن مال کوه است. خاشاک دیده ای بریزد؟ گفتم ندیده ام . گفتم کوه برخاست _ ناگهان _ به خودش آمد . استوار. و با ما خندید و ما آرام شدیم و خندیدیم و آمدیم.

و سیزدهم آبان شد.

(غصه دار)ام. هوا به سردی می رود و دنیا زیباست یا نه نمی دانم . احمقانه پیش می روم.

می خندم. راه می روم. داد میزنم. و غصه می خورم.

خنده دار است .

 

...........

 

«یه مدته یه ذره فرق کردی. نه؟ برخوردت عوض شده. قبول داری ؟» بهش گفتم آره قبول دارم . آخه دیدم که آخرش کجاست . بیل و خاک و سنگ. یک عده هم آمده اند تا چند قدمی در این سفر بدرقه ات کنند. گفتم « قبررا دیده ام ».

غم چیست؟ نمی دانم. سیاهی است؟ نمی دانم. خوب است ؟ نمی دانم. بد است ؟ نمی دانم. ولی یک مدت است که زیاد در باره اش فکر می کنم. یک بار به ذهنم رسید که زندگی رنگی است یا سیاه و سفید. من می گویم رنگی است. زندگی واقعیت دارد. پس رنگی است. 4 رنگ است. همان 4 رنگی که همه ی رنگ ها را نشان می دهند. سیاه، آبی، قرمز و زرد.

یادم نیست مهم هم نیست ولی قدیم ها شنیده ام که اهل رنگ و قلم مو به هر رنگی یه چیزی نسبت می دهند. زرد نفرت است و قرمز شهوت وآبی نمی دانم چه. ولی باز مهم نیست ولی من به ذهنم رسیده است که زندگی رنگی است و 4 رنگ که یکی شان «سیاه» است شاید این سیاه نشانه ی غم باشد. 

 

بیا سیاه را از زندگی جدا کنیم.

یک امکانی دارد فتو شاپ که عکس رنگی را 4 رنگش را جدا می کند و تو می توانی ببینی که مثلا آبی موجود در عکس کدام است و یا مثلا زردش چیست . حالا فرض کن این عکس زندگی باشد.

حالا بیا سیاهش را حذف کنیم . می شود اين عکس .

به این مساله فقط  فکر کرده ام. نمی دانم شاید احمقانه باشد.

شاید سیاه اگر نباشد زندگی زیباییش کمتر شود مثل عکس دوم.

..........

ده روز گذشته است از آن که گذشته است. گاهی سری بزنید به این مجلس های ترحیم برایتان نمی دانم شاید خوب باشد. اگر برایتان خوب نباشد برای شان خوب است. برای کسانی که کینه شان را در دل دارید. یاد آن پایین ها که بیفتید یک کمی از بالا دیدن ها جدا می شوید. من از بدرقه ی يکی آمدم و چشم درچشم کسی که سه روز پیشش با هم حسابی دعوا کرده بوديم انداختم و لبخند زدم و گفتم سلام. چطوری؟ تعجب کرده بود. نمی دانست چه شده است.

..........

برج در سنبله نبود که هیچ. قمر هم در عقرب بود.

قمر در برج عقرب بود. اون هم روز سیزدهم. سیزده نحس است شاید. 13 آبان بود.

و من آمدم. کجا ؟ به دنیا. و دقیقا در اون لحظه یکی به جمعیت دنیا اضافه شد. یکی هم به ستون کرام الکاتبین. یک رکورد به بانک اطلاعات حضرت عزراییل. نام؟نوشت. نام خانوادگی؟ وارد کرد. تاریخ تولد؟ معلوم بود. تاریخ ...؟ این هم مشخص شد و عزراییل منتظر ماند.

 

 

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

آخرشم بگم بازم حشرات (البته برای خوردن نه خوندن) پيشنهاد ميشه

ج

اين عکسي که زدي، همون که هنوز مرگ (يا رنگ سياه) ازش حذف نشده خيلي قشنگه. ولي با در نظر گرفتن نوشته تو، ديگه قشنگ نيست، صفتش شايد بشود تو مايه هاي با شکوه! وقتي دوباره نگاهش مي کنم انگار پر از ماجراست. خيلي نگاهش مي کنم. ببين! از اين لذت مي برم. از اينکه کلمه ها، تصوير را عوض مي کنند. و در ضمن بگم که ياد تيتراژ فوق العاده ارتش سري هم مي افتم.

ehsan

عکسه منو ياد سريال ارتش سری ميندازه...اون تيتراژ اول و آ خرش که همش راه بود...موقع شروع از اول راه به سمت آخرش ميرفت و موقع تموم شدن از آخر به اول ميامد

بهروز فردوسي

صد سال به اين سالها(عزراييل منتظر همه است)در ضمن فعلا که وقت داری غنيمته.بجنب!

نا آرام

به تاریکی و تنهایی اونجا گاهی فکر کرده بودم. اما حالا میفهمم. تاریکی، تنهایي، حسرت، فرصت....

نا آرام

یک چیز دیگه هم هست اگر اون سیاهی حذف بشه دیگه سبزی هم درک نمیشه. مثل جونی مثل سلامتی. سبزی را هم من تازه فهمیدم. اما حیف که دیر بود

محمد

سلام مهدی دلم برایت تنگ شده سری به ما بزن

zayandehrood

سلام قاف گرامی ! خوندم ممنون ... کی بودی ؟

احمد محقق

مهدی اينقدر کارت درست بود وما خبر نداشتيم !!

جواد

اول: چرا مزاحم میشی آقا؟ دوم:چرا لینک مردمو ور میداری؟ سوم: شرمنده ام مهدی جان، چرا؟ برای اینکه نمی دونم چرا من دلم برا کسی تنگ نمیشه. فلا