مرگ جان‌جان

 

در خانه نان می‌پخت. ماست می‌زد و پنیر می‌ساخت. در آستانه‌ی در ورودی خانه‌ای کوچک که یک ایوان بود و دو اتاق با سقف چوبی، تنور بود. وقتی بساط پخت نان به پا می‌شد ورود به خانه مشکل بود. تنور کف زمین بود و چوب در تنور می‌سوخت. قصه‌ی سال‌ها پیش است که من بچه بودم. تابستان که از گرمای جهنمی کاشان به خانه‌ای که در ده داشتیم پناهنده‌ می‌شدیم  روزی شاید  دو سه بار ـ چون خوش می‌گذشت ـ برای سر زدن می‌رفتیم. گاهی که در آستانه‌ی در با بساط نان روبرو می‌شدیم خدا را به ما می‌دادند. ما را که می‌دید قربان صدقه‌مان می‌رفت و فورا نانی گرد به شعاع ده سانتی‌متر برایمان می‌پخت که اسمش را عروس گذاشته بودند. نان را می‌گرفتیم و تا حد طاقت تحمل گرمای تنور می‌ماندیم و بعد می‌رفتیم. نان که تمام می‌شد در خاکستر تنور دیزی بزرگ آبگوشت می‌گذاشت که تا فردا ظهر کم‌کم بپزد  و فردا ما مهمان بودیم  به صرف دیزی تنوری اصل مادربزرگ که هیچ‌جای دنیا شعبه‌ای ندارد.

گاهی که می‌رفتیم داشت ماست می‌زد. دوغ را در پوست گوسفندی که به‌ش "جلد" می‌گفتند می‌ریخت که با طنابی به سقف خانه آویزان بود و دائم تکانش می‌داد تا چربی از دوغ سوا شود. در این مواقع ما کره‌ی حیوانی تازه و دوغ خوش‌مزه‌ی بدون چربی شیرین می‌خوردیم.

...

کم کم بچه‌ها بزرگ شدند. بساط نان و تنور خانگی از خانه‌های ده جمع شد. نانوایی مکانیزه آمد و زمانه عوض شد. دستان جان‌جان هم دیگر یاری نمی‌کرد. پیر شد. پاهایش درد گرفت و چشمان‌ش دیگر سوی آن ایام را نداشت. ما هم بزرگ شدیم. سرمان شلوغ شد و دیگر تابستان و ییلاق معنی نداشت. برای من که از خانه‌ی پدری هم دور بودم سالی سه چهار بار برای سر زدن و احوال‌پرسی.

 

غصه‌دار بود. در ایوان می‌نشست و می‌گریست. اگر هم از بلندگوی ده صدای روضه می‌آمد ـ که معمولا می‌آمد ـ بساط گریه جور جور بود. مدتی حالش بد بود. دریچه‌ی قلب‌ش گشاد شده بود و گاهی بدحال‌ش می‌کرد. دوهفته بیمارستان دوهفته خانه‌ی ما تا کمی بهتر شود و فیل‌ش یاد هندوستان کند. کمی که بهتر می‌شد اصرار در اصرار که به خانه‌اش ببریم‌ش. بیش از اندازه عزت نفس داشت ـ که مرا عصبانی ‌می‌کرد – نمی‌خواست تا آن‌جا که می‌شود کسی کمک‌ش کند و یا در خانه‌ی کسی باشد. همیشه دعا می‌کرد که زمین‌گیر  نشود. هیچ گاه  نشد. خودش کارهای شخصی‌ش را انجام می‌داد و تا هفته‌ی پیش در خانه‌اش بود. بدحال شد. بردیم‌ش بیمارستان و چند ساعت بعد مُرد.

 

 بابا حیدر هم البته بدحال است. او هم خوب و بد می‌شود. الان بد نیست. در خانه‌ی ما خوابیده است. چیزی زیاد نمی‌گوید. نمی‌داند و دائم برای شفای جان‌جان دعا می‌کند.

 

 

 

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آروین

تسلیت...یادشان آرامش‌بخش وجودتان.

علی ق

خدا بیامرزد او را و صبر دهد شما را

احسان

تسلیت میگم. خدا رخمت کنه.

او را خدا آمرزيده و رفته.

مجید پورمحمدی

سلام تسلیت می گم مادربزرگای قدیمی که به اسم صداشون نمی کردیم مامان جون صداشون نمی کردیم بی نماز نمی دیدیمشون بی آرایش بودن خیلی خوب بودن خیلی خوبن حیف که دارن کم می شن...

ابوالفضل

خدا تورا بیامرزد ومرا

ج

تسلیت میگم.

حامد ق

تسلیت مهدی جان

مهدی ق

تسلیت مهدی جان شرمنده بابت تاخیر