احسان نفر آخر تحریریه بود. من هم نفر آخر فنی.  حدودا ساعت 10 شب کار تمام می‌شد. همه می‌
رفتند. همه‌جا بعد از آن شلوغی کار ناگهان ساکت می‌شد. سکوت سنگینی بود. هر دو  مجرد بودیم و خوابگاهی. عجله‌ای برای رفتن نبود. من این طرف در فنی می‌نشستم و احسان هم آن طرف در تحریریه.  با هم و با دیگران چت می‌کردیم. بعد از یکی دو ساعت هم بلند می‌شدیم با هم می‌رفتیم خوابگاه.

 

دلم تنگآن دوره‌هاست.

 

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
ابوذ

هرآنچه دیده بیند دل کند یاد ! رفته ای آن طرف ها دلت هوایی شده ؟ (چشمک)

دها

حس قابل حسی ست!

قافيه

ديگه گذشت اون زمون [شوخی]

بهروز

سلام. میخواستم بگویم وبلاگت را می خوانم. ممنون. دلت شاد.

کاساندرا

رفیق من هم دلم تنگ چیزهای مشابهه بعضی وقتها اشتباهی فکر می‌کنم که مساله فاصله‌ی مکانی من با خاطراتمه ولی این‌جور نیست مشکل فاصله‌ی زمانیه.