محمدحسین سه و نیم ساله است و دیروز اولین روز مدرسه‌اش. خیلی خوش‌حال بود. مادرش می‌گوید بیش‌ از خود مهد، سرویس مدرسه را دوست دارد. راست می‌گوید. سرویس‌شان یک ون است که خط‌های شطرنجی دارد. چند ماه پیش پشت ترافیک یک ون جلوی ما بود. به مادرش به طنز گفتم بابا اینا باید یک همچه ماشینی می‌خریدند که جای همه‌مان باشد. یک هو محمد حسین که روی پای مادرش ساکت بود شاکی شد و داد زد که نه‌خیر این سرویس مدرسه‌ی خودمه.

کیف و جا مدادی‌ش را آورده‌بود تا به من و زن‌دایی (رزیتا) نشان دهد. ذوق کرده‌بود.  کیفش آبی و از جنس همین پارچه‌های نایلونی معمول بود. اما کیف من سرخ بود و از جنس چرم تقلبی. این که می‌گویم سرخ یعنی قرمزترین رنگی که دیده‌اید. پدرم شاید شش ماه قبل از کلاس اول خریده‌بود و توی کمدش در محل کارش گذاشته بود. گاهی من را هم‌راه خودش می‌برد سر کار. هر از گاهی با تقاضای من موافقت می‌کرد و می‌رفتیم و در کمد را باز می‌کرد تا یک نظر کیف مدرسه‌ی آینده‌ام را ببینم. خیلی خوش‌حال می‌شدم. هنوز شکل کیف و حتا بوی‌ش در ذهنم مانده. شش ساله بودم. سرویس نداشتیم. راه کمی نبود و ما هم پیاده بودیم. محمدحسین می‌گوید اسم معلمش پریساست. اسم معلم من آقای صدر بود. مردی عبوس که روزی به ناحق یا خطکش فلزی میخ‌دارش پنج ضربه‌ی محکم بر کف دستانم نواخت. سن محمدحسین که بودم احتمالا در باغ انار خانه با بچه‌های هم‌سایه‌ها می‌چریده‌ایم. و این همه بماند. که من در این بعد از ظهر پاییزی بی‌اندازه هوس انار کرده‌ام.

 

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید